تبليغاتX
End WebGozar.com Counter code --> دل کنده ام از عالم دل بسته ام به ساقی
دردهای تنهایی
 شکستن دل
آري...دلم بي صدا ميشكند
|+| نوشته شده توسط یلدا در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  |
 آی زندگی
آی زندگی سیرم ازت

|+| نوشته شده توسط یلدا در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  |
 غمخوارترین
|+| نوشته شده توسط یلدا در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 

می دونی مال منه همه ی جدایی ها
همه ی غم های دنیاهمه ی تنهایی ها

 

می دونی اشکای من مث بارون می بارن
آخه تو که نباشی دیگه مانع ندارن

|+| نوشته شده توسط یلدا در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 خواننده های محبوب
|+| نوشته شده توسط یلدا در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 دیوار دلم
|+| نوشته شده توسط یلدا در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 

هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد √
از دل ما نرود مهر و وفا بدتر شد√
مثلا خواستم اين بار موقر باشم√
وبه جاي تو بگويم«شما» بدتر شد√
اين متانت به دل سنگ تو تاثير نکرد√
بلکه بر عکس فقط رابطه ها بدتر شد√
آسمان وقت قرار من و تو ابري بود√
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد√
چاره دارو ودوا نيست که حال بد من√
بي تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد√
روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت√
آمدم پاک کنم عشق تورا بدتر شد√
<><><><><>...

|+| نوشته شده توسط یلدا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 اشک

|+| نوشته شده توسط یلدا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 

در تقدير من اين پاييز سرد
آفتاب عمر من در زير ابر
من همان گنجشک محنت ديده ام
کز تمام آشنايان بيوفائی ديده ام
سقف من, اين آسمان آبی است
فرش من هم اين زمين خاکی است
بالش نرمم بجز سنگی نبود
زندگی با ما سر ياری نبود
بخت بد هر جا که رفتم جای گل
خار تيزی دست من را زد خراش
ای خدا نازک دل من را چرا
با نگاه مست او دادی تراش
تشنه بود, سيبی به روی شاخه ديد
او کمان برداشت و من را نديد
خواست سيب و از درختم برکند
سنگ را زد بال من در هم کشيد
خون گرمی لرزش تن را ربود
سردی و آن رخوت من را زدود
لحظه ای آن روز سرد از ياد رفت
درد بال زخم, من را داد تفت
زخم بود, اما يه زخم ديدنی
درد بود, اما به تن پوشيدنی
حال از آن اسطوره تير و کمان
از همان درد به تن پر کرده جان
تکه زخمی يادگاری مانده است
او برايم شعر تلخی خوانده است

|+| نوشته شده توسط یلدا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 گلهای زندگی

|+| نوشته شده توسط یلدا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 زن عشق میکارد و کینه درو میکند

این جا که منم , زن بودن نفرینی‌ست ؛  زن که باشی نیمی از حقوق آدمیان را نداری , مادر که باشی اما , حق آدم بودن را هم!

تمام هویتت را، شعورت را، وجودت را به نقد از تو می ستانند و
بهشتی نادیده نثارت می کنند  !!!!! نسیه!

این جا که منم , گاهی حتی حق نداری آه بکشی !
برای دل تنگ بودن،غمگین بودن،خسته بودن هم باید توضیحی قانع کننده داشته باشی!

دختر، معشوقه، همسر، مادر , فرقی نمی کند , باید عروسک باشی ؛ عروسکی کوکی.

وظایفت را، وظایفت را، وظایفت را...

آن چنان طوق سنگین افتخار را پر طمطراق بر گردنت می آویزند که از یاد ببری پیش تر از زن بودن، پیش تر  از مادر بودن , انسان بوده ای...

می شکنندت تا تصویر جاودانه شان دست نخورده باقی بماند!
دختری دل سوز، همسری مهربان و مادری فداکار...

بهایش را اما تو به تنهایی باید بپردازی , بهایی گزاف ؛ به قیمت همه عمر !

چشمانت را ببند , و بار سنگین حماقت را با افتخار بر دوش بکش
نوش جانم , نوش جانت , سنت های آبا و اجدادی !!
**********************************************
زن عشق می كارد و كینه درو می كند

 دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر

 می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... 

برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه لازم است ولی تو هر زمانی بخواهی
به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی!

 در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ....

 او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی

 او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی

 او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد.

 او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی

 او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....؟؟

 و هر روز او متولد میشود؛عاشق می شود مادر می شود پیر می شود و میمیرد

 وقرن هاست كه او
عشق می كارد و كینه درو می كند

 چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان
جوانی بر باد رفته اش را می بیند

و در قدم های لرزان مردش ، گام های شتابزده جوانی برای رفتن

 و درد های منقطع قلب مرد ، سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده
و پیری مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد.

|+| نوشته شده توسط یلدا در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  |
 هیچ کس تنهاییم را حسن نکرد
|+| نوشته شده توسط یلدا در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  |
 بر من است این غم برجان من است

هيچ جز حسرت نباشد كار‌من                                       بخت ِ بد ، بيگــانه اي شد يـار من

بي گنه  زنجيـــر بر پايم زدند                                        واي ازين زندان ِ محنت بارمن

واي ازين چشمي كه ميكاود نهان                      روز و شب در چشم ِمن راز مرا

گوش بردر مي نهـد تا بشــنود                         شــــايد آن گمگـشـــته آواز ِ مـرا

گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست                  فكرت آخر از چه روآشفته است

بي سبب ، پنهـــان مكن اين راز را                    درد ِگنگي  در نگاهت خفـته است

گـاه مي نالـــد به نــزد ِ ديگــــران              كو دگر  آن دختر ديروز نيـــست

آه آن خنــــدان لب ِ شــــاداب ِ من                اين زن افســــردۀ مرموز نـــيست

من پريشان، ديده مي دوزم بر او                                  بي صدا نالم كه : اينـــست آنچه هست

خود نميدانم كه اندوهم زچيـست                                   زير لب گويم : چه خوش رفتم  زدســـت

همـــزباني نيست تـا برگويمش                                   راز ايـن انـــدوه  ِ وحشتــبار ِ خويش

بي گمان هرگز كسي چون من نكرد                          خويشـــتن را مــايۀ آزار ِ خويـــش

از من است اين غم كه بر جانِ‌منست                                  ديگر اين خود كرده را تدبير نيست

پاي در زنجيــر مي نالم كه هيــــچ                                   الـفـتـــم با حلقـــــۀ زنجيـــر نيــست

|+| نوشته شده توسط یلدا در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  |
 برای من نوشته :

برای من نوشتی : گذشته ها گذشته ,تمام قصه هام هوس بود
برای تو نوشتم  : برای تو هوس بود ؛ولی برای من نفس بود

كاشكی خبر نداشتی ؛ دیونه نگاتم ,یه مشت خاك ناچیز
افتاده ای به زیر پاتم ,كاشكی صدای قلبت نبود صدای قلبم
كاشكی نگفته بودم تا وقت جون دادان باهاتم


نوشتی:  هرچه بود تموم شد
نوشتم : عمر من حروم شد
نوشتی:  رفته ای زیادم
نوشتم : شمع رو به بادم

نوشتی :  در دلم هوس مرد
نوشتم : دل توی قفس مرد

كاشكی نبسته بودم زندگیمو به چشمات
كاشكی نخورده بودم ,به سادگی فریب حرفات

لعنت به من كه آسون
به یك نگات شكستم
به این دل دیونه
راه گریز و ساده بستم

|+| نوشته شده توسط یلدا در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  |
 

پنجره تنهاییم را با تو قسمت می کنم
از غم تلخ گذشته با تو صحبت می کنم
پنجره ای شاهد دلتنگی چشمان من
من کنار تو به بی مهری هم عادت می کنم
پنجره ای همدم شبهای سرد انتظار
سادگی قلب خود را با تو قسمت می کنم
سرنوشتم شد چنین تنهایی و دلواپسی
من به بخت تیره ام زین پس مروت می کنم
پنجره تنها امید زندگی با سایه ها
من دگر بی آرزو آینده را سر می کنم

|+| نوشته شده توسط یلدا در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387  |
 ای دنیا

|+| نوشته شده توسط یلدا در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 

مي روم خسته افسرده وزار

سوي منزگه ويرانه ي خويش

به مي برم از شهر شما

دل شوريده وديوانه ي خويش

مي برم تا كه در آن نقطه ي دور

شستشويش دهم از رنگ نگاه

شستشويش دهم از لكه ي عشق

زين همه خواهش بي جا تباه

مي برم تا ز تو دورش سازم

زتو ،اي جلوه ي اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

ناله مي لرزد ،مي رقصد اشك

آه،بگذار بگريزم من

ازتو ، اي چشمه ي جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

|+| نوشته شده توسط یلدا در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 
به نسيمي همه ي راه به هم مي ريزد
كي دل سنگ تو را آه به هم مي ريزد ؟!!!

سنگ در بركه مي اندازم و مي پندارم
با همين سنگ زدن ماه به هم مي ريزد

عشق بر شانه هم چيدن چندين سنگ است
گاه مي ماند و گاه به هم مي ريزد

|+| نوشته شده توسط یلدا در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 پشت پنجره
|+| نوشته شده توسط یلدا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 تنهای تنهای تنها
|+| نوشته شده توسط یلدا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 پیر پیر است اگرچه شیر باشد
|+| نوشته شده توسط یلدا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 آغوش غم

 

 

آغوش غم

 این همه لطف و ملاحت سخن از وصل مگوی

                  که مرا نیست به سر شوق همآغوشی ها

 دیگر از عطر خیال آور گیسوی بلند

                         نشود قسمت من نعمت بیهوشی ها

 تو و یک جلوه به صد آینه در قصر نشاط

                           من و آغوش غم و کنج فراموشی ها ...

 

|+| نوشته شده توسط یلدا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط یلدا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 ای کاش

ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که .
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم
تا بداند غم شبها یم را....
تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را
قانون دنیا تنهایی من است
و تنهایی من قانون عشق است....
و عشق ارمغان دلدادگیست........
و این سرنوشت سادگیست...........

|+| نوشته شده توسط یلدا در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |